پریشانان، پری را می‌پرستند

با ماه‌رخی اگر نشستی، خوش باش

پریشانان، پری را می‌پرستند

با ماه‌رخی اگر نشستی، خوش باش

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
۱۰
ارديبهشت
لعنت به کسی که تخم لق «فاخر» را در دهان هنرمندان این مملکت کاشت.

  • مجتبی فرد
۰۹
ارديبهشت
قهر که بودیم، بیش‌تر از هم خبر داشتیم.
  • مجتبی فرد
۰۸
ارديبهشت
با همه‌ی «یادش به خیر»ها، میلی ندارم که به آن دوران برگردم. گذشته‌ی شیرینی که وقتی حال بودند در خود تلخی‌ای مستتر داشتند. تنها دوست دارم چون یک ناظر بی‌طرف، مانند یک فیلم سینمایی، شاهد گل‌چین خاطرات دیدنی با دور تُند باشم. هم‌این و بس.
  • مجتبی فرد
۰۷
ارديبهشت
پس از پایان سال‌های حالاشیرینِ 17 تا 19سالگی، من رفتم سربازی و او هم رفت تربیت‌معلم. دیدارهامان گاه‌به‌گاه شده بود حالا چه برسد به شب‌نشینی‌ها. ازدواج که کرد خونه‌خالی‌ها هم مالیده شد رفت پی کارش.
از بازی روزگار، ده سال بعد که با تأخیری طولانی به دانشگاه رفتم، استاد مهمان شده بود و یکی از درس‌هایم با او افتاد. از سابقه رفاقت، سوءاستفاده کردم و غیبت‌هایم را ردیف کردم ولی از من قول گرفت که وقتی در شهرم، کلاس‌ها را بیایم.
یک بار که خوابم برده بود (عمری را در خواب گذراندیم!)، زنگ زد: «کجایی پسر؟ کلاس نیم ساعته شروع شده!» یک مجله فکری-سیاسی را که دنبالش بود و قول داده بودم برایش ببرم، برداشتم و رفتم.
درس راحتی بود ولی برای آن که کسی اعتراض به رفیق‌بازی نکند، هجده داد.
این برادر دینی ما، حالا مدیر دبیرستانی است که دیپلم‌مان را آن‌جا گرفتیم. روزی رفتم مدرسه‌شان تا ببینمش. بچّه‌ها دورش را گرفته بودند. از سروکولش بالا می‌رفتند و فریاد «آقا! آقا!»شان، حیاط را برداشته بود. با تحسّر نگاهی کردم و گفتم: «آهای اخوی! چه زود جاها عوض می‌شه.»
  • مجتبی فرد
۰۶
ارديبهشت
یک خونه‌خالی دیگر هم دست ما داده بودند که کف اتاقش گود بود. وقتی می‌گویم گود یعنی واقعاً گود بود. اگر سر اتاق دراز می‌کشیدی بی‌اختیار قل می‌خوردی تا وسط اتاق. شب کنار دیوار می‌خوابیدی، صبح کف اتاق بیدار می‌شدی. مثل این ماشین‌ها که سنگ می‌گذارند زیر تایرش تا اگر خلاص شد راه نیفتد برود، گوشه‌ی دیوار می‌خوابیدیم و بالشی به عنوان ضامن کنارمان می‌گذاشتیم تا از توی دنده درنیاییم!
روی پشت‌بام هم منبع آبی بود که رضا، سرِ شب، شیرفلکه‌ی آب را باز می‌کرد تا پُر شود. سپرده بود به من که «هر وقت منبع سررفت، بپر شیراصلی رو ببند چون سرریز آب روی بام می‌ریزد. ناودون خرابه و سقف هم چکّه می‌کند». گفتم: «این بنده‌خداها چه جایی رو اجاره کردن. خونه، داغون‌تر از این نبود؟» خلاصه هر شب کار من این بود که با اولین شرشر آب، شیر را ببندم. 
شبی خیلی خسته بودیم و زود خواب‌مان برد. وسط‌های خواب احساس کردم پایم خیس شده است. خیال کردم خواب می‌بینم و اعتنایی نکردم. ولی مثل این که این خیسی واقعی بود. هم‌آن طور چشم‌بسته و درازکشیده، پایم را تکان‌تکان دادم که حس کردم پایم توی آب است. نیم‌خیز شدم. چشمانم را گشاد و اطراف را نگاه کردم. رضا آن گوشه خواب بود و وسط اتاق؟.. آن وسط یک چشمه‌ی آب بود! دقیقاً یک چشمه‌ی آب بود. انگار زمزم زیر پای اسماعیل جوشیده بود، البته بلانسبت اسماعیل!
بیدار شده بودم ولی مغزم هنوز خواب بود. شروع کردم به کشف این که این همه آب از کجا آمده؟ منِ کودنِ خوش‌خیال، ابلهانه حساب‌وکتاب می‌کردم: «الان که تابستونه و بارون نمی‌آد. سر شب هم که بارون نیومد و الان هم که صدای بارون نمی‌آد. اگه هم اومده باشه ما که توی حیاط نخوابیدیم، داخل اتاقیم. آب چه جوری اومده تو؟ (حماقت را اندازه بگیرید!)» که با اولین قطره‌ی آبی که از سقف به داخل برکه چکید، قضیه دست‌گیرم شد.
داد زدم: «آهای برادر! بیدار شو که سیل بردمون!» ترسیده از خواب پرید و با دیدن چاه آب، متحیّر پرسید: «این چیه دیگه؟» در حال فرار جواب دادم: «وقتی خواب بودیم منبع آب سراومده. نبستیمش، جمع شده رو پشت‌بوم و  چکه کرده پایین. پاشو درریم تا سقف آوار نشده سرمون.»
چه مصیبتی کشیدیم آن نیمه‌شب. قالیِ خیسِ سنگین را ببر بیرون و بشور و برو بالای پشت‌بام، آب‌ها را خالی کن و بیا کف اتاق را خشک کن و دم صبح مثل جنازه بیفت و بخواب.
و چه خنده‌ها کردیم در آن شب و چه خنده‌ها می‌کنیم به یاد آن شب.

  • مجتبی فرد
۰۵
ارديبهشت
چند شب بعد طبق معمول تا دیروقت بیدار بودیم و بعد از نماز صبح خوابیدیم. تازه چشم‌مان گرم شده بود که صدای باز شدن درب خانه را شنیدیم، خودمان را زدیم به آن راه که اشتباه شنیده‌ایم. صدای قدم‌های توی حیاط که آمد از جای‌مان تکان نخوردیم که حتماً از خانه‌ی هم‌سایه است. صدای درب اتاق که بلند شد با خود گفتیم شاید دست‌گیره‌‌‌ی در خلاصی دارد!
صاحب‌خانه (که از مسافرت برگشته بود) که آمد تو، مثل فنر از جا پریدیم: «سلامٌ علیکم. خیلی خوش اومدین. سفر خوش گذشت ایشالّا؟!» طرف هم آقایی کرد و توی روی‌مان نگفت که: «به‌به! خوش‌خواب‌ها رو ببین! ما رو بگو خونه رو دست چه بپّاهایی سپردیم!»

  • مجتبی فرد
۰۴
ارديبهشت
خاطراتی دارم از این خونه‌خالی‌های پاستوریزه!
اوّل صبح بود و تازه خواب‌مان برده بود. در زدند. خود را به نشنیدن زدیم. دوباره در زدند. محل نگذاشتیم. محکم‌تر زدند. نه، یارو سمج‌تر از این حرف‌ها بود! باز هم در زد. هر چه بی‌خیالی طِی کردیم خود را به خواب زدیم که راهش را بکشد و برود، نرفت. نمی‌دانم چه کار مهمی داشت که ول‌کن نبود.
رضا سلقمه‌ای زد: «برو در رو باز کن». من هم مشتی حواله کردم: «به من چه! صاحب‌خونه تویی. تو برو».
طرف، رسماً داشت در را از جا می‌کند. رضا، به ناچار و خواب‌آلود، بلند شد و رفت و دقیقه‌ای بعد برگشت. دراز کشید تا بخوابد. گفتم: «کی بود»؟ خمیازه‌ای کشید: «حلیم نذری آورده بودن». دوروبر را نگاهی انداختم: «پس حلیمِ کو»؟ سرش را کرد زیر پتو: «گذاشتم تو آشپزخونه». خودم را به خواب زدم تا خوابش برد. پریدم توی مطبخ و حلیم را تا ته‌ش خوردم. ظرف خالی را گذاشتم بیدار که شد، بشورد! آمدم و گرفتم تخت خوابیدم.
دم ِ ظهر با لگد بیدارم کرد: «بی‌انصاف! من پاشدم رفتم دم در، گرفتمش. لااقل دو قاشق واسه من هم می‌ذاشتی. حالا دو قاشق بخوره تو سَرِت، ظرفشو می‌شستی»!
ادامه دارد
  • مجتبی فرد
۰۳
ارديبهشت
آغاز جوانی بود و شرّی و شوری. در جست‌وجوی آرمان گرایی به هر سوراخی سرک می‌کشیدیم. جامعه‌ی آن دوره که نیمه‌ی دوّم دهه‌ی هفتاد بود به شدّت سیاست‌زده بود و ما تازه‌کشتی‌نشسته‌ها را، دریازده کرده بود. نشریات سیاسی را که پس از سال‌ها خشک‌سالی، با اولین باران، فراوان روییده بودند؛ می‌خریدیم و می‌خواندیم و بحث می‌کردیم. در انتخابات و ستاد‌ها، فعالانه شرکت می‌کردیم. پای سخن‌رانی‌ها و مناظره‌ها می‌نشستیم. داخل دعواهای سیاسی می‌شدیم و داد می‌زدیم و رگ گردن باد می‌کردیم و گلو، پاره می‌کردیم. نه مجاب می‌شدیم و نه قانع می‌کردیم.
در کنارش تلاش داشتیم به قول خودمان، کار فرهنگی بکنیم. باد توی کلّه‌مان افتاده بود. بچه‌ها را جمع کنیم و کانون فرهنگی بزنیم. کتاب‌خانه و نوارخانه راه بیندازیم. مجله پخش کنیم. کلاس برویم و کلاس بگذاریم. مسابقه راه بیندازیم و جایزه بدهیم. نیرو جمع کنیم.
در کنار همه‌ی این‌ها، «خونه خالی» هم داشتیم. پدرِ «رضا» با تعدادی از کارمندان غیربومی ادارات شهر، دوست بود. مسافرت که می‌رفتند، برای امنیّت و خاطرجمعی، خانه را می‌سپردند به پدرش و او هم می‌داد به پسرش.
«رضا» و من، مجلّات سیاسی را بغل می‌کردیم و می‌رفتیم خونه‌خالی و بساط چایی را برپا می‌کردیم و تا دیروقتِ شب، گفتمانِ! سیاسی می‌کردیم.
دوستی مسخره می‌کرد: «همه می‌رن خونه‌خالی با عَرَقی، ورقی، زرورقی، ژیلایی!.. اون وقت شما می‌رین با «سلام» و «کیهان» و «عصر ما» و «شلمچه» و «جامعه»، درباره‌ی «راستِ سنّتی» و «چپ مدرن» و «محافظه‌کاران» و «پیام دوّم خرداد»، ور می‌زنین!»
ادامه دارد

  • مجتبی فرد
۳۱
فروردين
در مطلب قبل، اسم «رضا» را آوردم و چهره‌ی رسانه‌ای که آشنای ما دو نفر بود و باعث شد پس از مدت‌ها با او تماس بگیرم و صدایش را بشنوم.
ما، رویاهای جمعی داریم، ما، خاطره‌هایی را با هم شریکیم، ما، نوستالژی‌هایمان را با هم ساختیم.
معمولاً با تعدادی از دوستان، در تعدادی از حادثه‌ها و آرزوها، ترانه‌ها و فیلم‌ها و کتاب‌ها، ماجراهای عاطفی، قهرمانان و مشاهیر و در «خوشم می‌آد» یا «بدم می‌آد»ها، شراکت داریم. که با دیدن یکی، یاد دیگر حلقه‌های زنجیر نیز زنده می‌شود.
مثلاً هرگاه در تلویزیون، «فرزاد حسنی» را ببینم به «ناصر» پیام می‌دهم، اگر «علی‌رضا قربانی» را ببینم به «مرتضی» خبر می‌دهم، زمانی که «فاضل نظری» را ببینم به «علی‌رضا» زنگ می‌زنم، اگر «سعید قاسمی» را ببینم به «علی» اطلاع می‌دهم و... وقتی «مهدی نصیری» را می‌بینم به «رضا» تلفن می‌کنم.
تلفن که قطع شد. به فکر فرورفتم. به فکر سال‌هایی دور که در لحظه، معمولی و روزمره بودند ولی پس از طی زمانی طولانی، چنان به‌یادماندنی‌اند که هم‌واره به آن دوره رجوع می‌کنم و  چراغ برمی‌دارم و تخیّل وام می‌گیرم.

ادامه دارد

  • مجتبی فرد
۲۷
فروردين

منتظر بودم بیایند دنبالم و از سر ناچاری نشستم پای تلویزیون. مانند تمام مردان ایرانی، کنترل به دست میان کانال‌ها می‌چرخیدم.
جام‌جم سریال «امیرکبیر» را پخش می‌کرد. جایی امیرکبیر از خادم ایرانی سفارت روس که نامه‌ای را آورده بود، پرسید:
«پیرمرد! در سفارت روس، کارت چیست؟»
«نوکری!»
«چند مواجب می گیری؟»
«سه تومان»
«5 تومان به تو می‌دهم، در هم‌آن سفارت روس بمان و خبرهای سفارت را برای ما بیاور»
پیرمرد تشکر کرد و از گرو بودن هشتش در نه نالید و گفت که از سر ناچاری به نوکری در دستگاه اجانب مشغول است.
امیرکبیر به دوردست‌ها نگاه کرد و گفت:
«سرت را بالا بگیر! تو دیگر نوکر روس نیستی، نوکر ایرانی!»
«سعید نیک‌پور» با چنان غروری این جمله را ادا کرد که لذّتش به منِ پای تلویزیون هم رسید.
در آخرای قسمت، «علی‌رضا افتخاری» که آن زمان جوان جویای نامی بود غزلِ «دوش در حلقه‌ی ما... » را با اواز حزینی خواند. اگر اشتباه نکنم با هم‌این مجموعه بود که در سراسر ایران شناخته شد.
در شبکه‌ی 4، چهره‌ی مهمان برنامه‌ی «راز»، آشنا می‌زد ولی هرچه فکر کردم یادم نیامد که نیامد. شبکه‌ی5، بچه‌های دیروز بود با آن علامت دوست‌داشتنی 30+. جشن تقدیر از خاطره‌سازان دهه 60 با آقای حکایتی و بقیه رفقا. یک دور زدم و برگشتم کانال 4. آهان! حالا یادم آمد. «مهدی نصیری» بود؛ سردبیر سابق «کیهان» و «صبح» در اوج دعواهای سیاسی راست و چپ در ابتدای دوره دوم خرداد و نویسنده‌ی کتاب «اسلام و تجدد».
جلدی زنگ زدم به «رضا» و پرسیدم: «شبکه چهار را داری؟» بو برد خبری شده و جواب داد: «نه! چه‌طور مگه؟» گفتم: «مهدی نصیری اومده». گفت: «اوه! اوه!» و دست‌پاچه و بدون خداحافظی قطع کرد. برنامه که تمام شد یک دور دیگر زدم و در شبکه 5 «محمد پنج‌علی» را دیدم؛ کاپیتان خوش‌اخلاق پرسپولیس و تیم ملّی. هم‌او که «علی پروین» در رخت‌کن از دستش می‌نالید که چرا حجب و حیا داری و سر دفاع داد نمی‌زنی؟ خاطرات جالبی از نیمکت نشینی در جام جهانی 1978 آرژانتین و کاپیتانی تیم ملّی در 1990 پکن و بازی خداحافظی‌اش با الجزایر تعریف می‌کرد.
تلفن زنگ خورد که «بیا، پشت دریم!»
پاری اوقات از دست صداوسیما درمی‌رود و همه شبکه‌ها با هم آس رو می‌کنند. خلاصه شبِ خوبی بود.

  • مجتبی فرد