پریشانان، پری را می‌پرستند

با ماه‌رخی اگر نشستی، خوش باش

پریشانان، پری را می‌پرستند

با ماه‌رخی اگر نشستی، خوش باش

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

گذر عمر بر لب جوی

سه شنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۰، ۰۷:۲۲ ق.ظ
یک خونه‌خالی دیگر هم دست ما داده بودند که کف اتاقش گود بود. وقتی می‌گویم گود یعنی واقعاً گود بود. اگر سر اتاق دراز می‌کشیدی بی‌اختیار قل می‌خوردی تا وسط اتاق. شب کنار دیوار می‌خوابیدی، صبح کف اتاق بیدار می‌شدی. مثل این ماشین‌ها که سنگ می‌گذارند زیر تایرش تا اگر خلاص شد راه نیفتد برود، گوشه‌ی دیوار می‌خوابیدیم و بالشی به عنوان ضامن کنارمان می‌گذاشتیم تا از توی دنده درنیاییم!
روی پشت‌بام هم منبع آبی بود که رضا، سرِ شب، شیرفلکه‌ی آب را باز می‌کرد تا پُر شود. سپرده بود به من که «هر وقت منبع سررفت، بپر شیراصلی رو ببند چون سرریز آب روی بام می‌ریزد. ناودون خرابه و سقف هم چکّه می‌کند». گفتم: «این بنده‌خداها چه جایی رو اجاره کردن. خونه، داغون‌تر از این نبود؟» خلاصه هر شب کار من این بود که با اولین شرشر آب، شیر را ببندم. 
شبی خیلی خسته بودیم و زود خواب‌مان برد. وسط‌های خواب احساس کردم پایم خیس شده است. خیال کردم خواب می‌بینم و اعتنایی نکردم. ولی مثل این که این خیسی واقعی بود. هم‌آن طور چشم‌بسته و درازکشیده، پایم را تکان‌تکان دادم که حس کردم پایم توی آب است. نیم‌خیز شدم. چشمانم را گشاد و اطراف را نگاه کردم. رضا آن گوشه خواب بود و وسط اتاق؟.. آن وسط یک چشمه‌ی آب بود! دقیقاً یک چشمه‌ی آب بود. انگار زمزم زیر پای اسماعیل جوشیده بود، البته بلانسبت اسماعیل!
بیدار شده بودم ولی مغزم هنوز خواب بود. شروع کردم به کشف این که این همه آب از کجا آمده؟ منِ کودنِ خوش‌خیال، ابلهانه حساب‌وکتاب می‌کردم: «الان که تابستونه و بارون نمی‌آد. سر شب هم که بارون نیومد و الان هم که صدای بارون نمی‌آد. اگه هم اومده باشه ما که توی حیاط نخوابیدیم، داخل اتاقیم. آب چه جوری اومده تو؟ (حماقت را اندازه بگیرید!)» که با اولین قطره‌ی آبی که از سقف به داخل برکه چکید، قضیه دست‌گیرم شد.
داد زدم: «آهای برادر! بیدار شو که سیل بردمون!» ترسیده از خواب پرید و با دیدن چاه آب، متحیّر پرسید: «این چیه دیگه؟» در حال فرار جواب دادم: «وقتی خواب بودیم منبع آب سراومده. نبستیمش، جمع شده رو پشت‌بوم و  چکه کرده پایین. پاشو درریم تا سقف آوار نشده سرمون.»
چه مصیبتی کشیدیم آن نیمه‌شب. قالیِ خیسِ سنگین را ببر بیرون و بشور و برو بالای پشت‌بام، آب‌ها را خالی کن و بیا کف اتاق را خشک کن و دم صبح مثل جنازه بیفت و بخواب.
و چه خنده‌ها کردیم در آن شب و چه خنده‌ها می‌کنیم به یاد آن شب.

  • مجتبی فرد

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی