برگزیدهی داستان همشهری 25
چهارشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۲، ۰۴:۴۱ ب.ظ

چرا میترسی؟
سروش صحت
صفحهی 47
از
سگهایی که پارس میکنند و دنبال آدم میکنند میترسم، از مار و موش هم
میترسم، از سوسکی که کشتهام ولی هنوز تکانتکان میخورد هم میترسم ولی
وانمود میکنم که نمیترسم. از جنازهی سوسک هم... اصولا از جنازه میترسم
حتی جنازهی عزیزان و نزدیکانم، همانهایی که تا وقتی زنده بودند
عزیزترینهایم بودند وقتی میمیرند، جنازهشان برایم ترسناک میشود چون
بدنِ بدون روحشان را نمیشناسم. تازه از روح هم میترسم؛ نه بدن بیروح،
نه روح بیبدن. از کلاغی که خیره به آدم نگاه میکند و نمیپرد و از
گربههای خیابانی که وقتی پخشان میکنی فرار نمیکنند، میترسم و از
گربهای که وقتی پخاش میکنی نزدیکتر هم میآید، بیشتر میترسم و از
گیرکردن در راهرویی دربسته با یک گربه، بیشتر از بیشتر میترسم. از جاهای
خیلی تنگ، از جاهای خیلی بلند، از سیم برق لخت، از چاقوی خیلی تیز، از در
قوطی کنسرو که خوب باز نشده و به تو میگویند: «میتونی این رو بازش کنی؟»
از بریدهشدن انگشت با ورق کاغذ، از صدای زنگ تلفن در نیمهشب، از رد شدنِ
سینی چای از بالای سرم، از گرفتنِ پا موقع شنا در جای عمیق دریا، از پریدن
از بانجیجامپینگ، رد شدن از مقابل تفنگ سربازی که جلوی در کلانتری ایستاده
وحواسش جای دیگری است. از رانندگی کسانی که توی اتوبان لایی میکشند، از
رفتن توی محفظهی دستگاهِ اِم آر آی، از دندانپزشکی، از آمپولزدن، از
هرچیزی که انتظار نداری حرکت کند ولی یکدفعه راه میافتد، از موجوداتی که
خیلی کند حرکت میکنند، از رهگذری که آخرشب تنها پشتسرت راه میرود، از
صدای تلقوتولوق نیمهشب وقتی هیچکس خانه نیست، از پشتسرِ یک وانت یا یک
کامیون بودن، وقتی که دارد بار سنگینی را در وضعیتی نامتعادل حمل میکند،
از نشستن و بلندشدن هواپیما، از دعواهای خیابانی، از نشستن توی پارکهایی
که لابهلای بوتههایش پر از سرنگ است، از آدمهایی که عجیبوغریب و خیره
نگاه میکنند، از فیلمهای ترسناک.
نشکن
انور اکاوی
نوید سالاروند
صفحات 58-59
شش سالم بود که مادرم از پدرم خواست یک سطل زباله برایش بگیرد. برایم سوال بود که سطل زباله چیست. مادرم گفت سطل زباله ظرفیست برای چیزهایی که هیچ مصرفی ندارند و باید دور ریخته شوند. این برایم تازگی داشت. پیش از آن هرگز مجبور نبودیم چیزی را دور بریزیم. مثلاً کیسههای کاغذی را مچاله، لوله و سپس در مستراح داخل حیاط استفاده میکردیم. سبوس باقیمانده از آرد گندمی را که برای پختن نان الک میکردیم، میدادیم به مرغها، پوست سیبزمینیها و دیگر سبزیها را هم همینطور. تهماندههای غذا مخصوص تولهسگمان بود و میوهها و سبزیهای گندیده را بازمیگرداندیم به زمین و تابستان بعد، زمین آنها را در رنگهای سرخ و زرد و سبز به ما پس میداد. هیچ چیز هدر نمیرفت. برای همین، ابتدا نمیفهمیدم مادرم سطل زباله را برای چه میخواهد. ولی روزها که گذشت دلیلش برایم روشنتر شد. چیزهای جدیدی در روستا داشتیم. چیزهایی که نمیشد به خورد سگها و مرغها و زمین داد. چیزهایی که حتی نمیسوختند.
صفحهی 61
تمام عمرم در دنیایی زندگی کرده بودم که در آن تقریباً همه چیز شکستنی بود. شانهها را از استخوان و چوب شکننده میساختند، کوزهها، بشقابها و دیگها بیشتر از جنس خاک رس پختهشده در کوره بودند. شکستهشدن هر کاسه یا فنجان، خسارتی هنگفت و دردسری بزرگ برای خانواده محسوب میشد. هنگامی که یک تُنگ آب میشکست، باید نصف روز تا «کیترمایا» پیاده میرفتی تا یک تُنگ دیگر از سفالگر آنجا بخری. به همین دلیل ما آدمهای دودستی بودیم؛ هر کس وقتی میخواست چیزی را به دست کسی بدهد و یا از دست او بگیرد، از هر دو دستش استفاده میکرد.
صفحهی 62
دعایم کوتاه بود، درست همان طور که مامان بزرگ یادم داده بود. مامان بزرگ میگفت: «ببین، پسر اولین پسرم، وقتی به درگاه خدا دعا میکنی، دعات رو کوتاه کن. چون خدا به دعاهایی که بیشتر از ده، یا نهایتاً دوازده کلمه باشه، گوش نمیده.»
مامان بزرگ علت حرفش را این گونه توضیح میداد که خدا خیلی پر مشغله و خیلی هم باهوش است، به همین دلیل، چندان وقتی برای توجه کردن ندارد. نباید با دعاهای طولانی و کشدار حوصلهاش را سر ببریم. حرفهای مامان بزرگ گیجم میکرد؛ به او میگفتم: «ولی مامان بزرگ، مزامیر داوود هم که شما هر روز صبح موقع طلوع خورشید رو به کوههای جون از حفظ میخونین طولانیان.»
مامان بزرگ غرغرکنان میگفت: «خب، حتی داوود هم خیلی حرف میزد. فقط کافی بود این رو بگه: خدایا من یک گناه کردم ولی تو شگفتآوری و من دوستت دارم. مرا ببخش و دشمنانم را نابود فرما.»
مامان بزرگ میگفت حتی هنگامی که عیسی مسیح به پیروانش دعای ربانی را آموزش میداد، نیازی به استفاده از آن همه کلمه نبود؛ یک عالمه احمق، مسیح را دوره کرده بودند و او برای این که منظورش را به آنها بفهماند، مجبور بود کلمههای بسیاری را به کار ببرد.
منشآت تازه یافتهی قائممقام فراهانی به گوهرملک خانم
از زن میترسم
صفحهی 127
قربانت شوم، من طاقت این حرفهای شما را ندارم. دختر پادشاه هستی، بیتربیت بالا آمدی، خوشآمدگو بسیار، دلسوز غمخوار کم داشتی...
نوشتهاید از زن خوف میکنی. بله قربانت شوم من قشونی و شمشیربند نیستم. ادعای رستم و اسفندیاری ندارم. میرزای فقیر مفلوک ترسوی عاجزیام. از زن میترسم. از موش میترسم. از موشهای جوی هم میترسم...
صفحهی 128
[شاهنشاه] بسیار تعریف از شما فرمود که عاقلی و کاملی کرد پیِ جوان و جاهل نرفت. اسم و آوازه و تشخص و عرضه خواست، شوخی و صحبت و بازی و اختلاط نخواست. دور بود از دختر جوان که به مرد پیر تن دربدهد. الحق خیلی کار کرد و ما را معتقد ساخت.
نامههایی که یغمای جندقی به سفارش علیاکبرخان دامغانی برای نامزد او مینوشت
دل بردی از من به یغما
صفحهی 133
فرمودهای نامهی مرا از چشم بیگانه نگاهدار و پیش آشنا کتمان کن.
مصرع: نام جانان باید اندر جان نهان.
البته کسی نخواند دید و نخواهد شنید، فرد:
غیرتم با تو چنان است که گر دست دهد
نگذارم که درآیی به خیال دگران
کنون که دستِ وصال نیست و رفعِ ملال، حرمان بر خیال است، نامهنگاری را اهمال مفرمای که بیزیارتِ دستخطِ مبارک، جانم مجاورِ لب است و روزم مقارنِ شب.
•
خدایا خدایا تا کی بار خامه کشم و کار نامه کنم، تمهید درود و سلام آرم و ترتیب پیک و پیام، مگرم درد دل در آن محفل گوشگزار افتد و صورت آشفتگی شهود حضرت یار گردد، در نامه جز تعارف چه توان نگاشت و با قاصد جز آه و ناله چه توان سرود. درد دل به که گویم و چارهی این رنج مشکل از که جویم؟ نامه، محرم این راز و قاصد، همدم این نیاز نیست.
•
گنج با مار انباز است و گل با خار دمساز، لاله ردیف خَس است و شِکر، شکار مگس. چرا باید این محروم از تو دور باشد و این تنِ خوار از آن جان گرامی مهجور.
گزیدهی نامههای نیما یوشیج به همسرش
عالیهجان
صفحهی 135
شاعر، این خلقت عجیب و نادرِ طبیعت از راست، دروغ بیرون میآورَد. حساب کن. از چشمش بترس. وقتی به مردم نگاه میکند، مردم در نزد او اوراق یک تاریخ ممتد و یادگارِ روزهای کهنه و مبهماند. اگر هیچکس نتواند این اوراق را بخواند، شاعر میخوانَد.
•
مفارقت شیرین است. از دشمنی کم میکند و به دوستی میافزاید. قلب نارضا را هم تسلی میدهد اما...
نگذار در این تنهایی کسی که هیچکس را ندارد و امیدش رو به انقطاع است گریه کند و در این گریه به خواب برود.
- ۹۲/۰۸/۱۵