ای برادر! تو کجایی؟
چهارشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۰، ۰۷:۳۳ ق.ظ
پس از پایان سالهای حالاشیرینِ 17 تا 19سالگی، من رفتم سربازی و او هم رفت تربیتمعلم. دیدارهامان گاهبهگاه شده بود حالا چه برسد به شبنشینیها. ازدواج که کرد خونهخالیها هم مالیده شد رفت پی کارش.
از بازی روزگار، ده سال بعد که با تأخیری طولانی به دانشگاه رفتم، استاد مهمان شده بود و یکی از درسهایم با او افتاد. از سابقه رفاقت، سوءاستفاده کردم و غیبتهایم را ردیف کردم ولی از من قول گرفت که وقتی در شهرم، کلاسها را بیایم.
یک بار که خوابم برده بود (عمری را در خواب گذراندیم!)، زنگ زد: «کجایی پسر؟ کلاس نیم ساعته شروع شده!» یک مجله فکری-سیاسی را که دنبالش بود و قول داده بودم برایش ببرم، برداشتم و رفتم.
درس راحتی بود ولی برای آن که کسی اعتراض به رفیقبازی نکند، هجده داد.
این برادر دینی ما، حالا مدیر دبیرستانی است که دیپلممان را آنجا گرفتیم. روزی رفتم مدرسهشان تا ببینمش. بچّهها دورش را گرفته بودند. از سروکولش بالا میرفتند و فریاد «آقا! آقا!»شان، حیاط را برداشته بود. با تحسّر نگاهی کردم و گفتم: «آهای اخوی! چه زود جاها عوض میشه.»
از بازی روزگار، ده سال بعد که با تأخیری طولانی به دانشگاه رفتم، استاد مهمان شده بود و یکی از درسهایم با او افتاد. از سابقه رفاقت، سوءاستفاده کردم و غیبتهایم را ردیف کردم ولی از من قول گرفت که وقتی در شهرم، کلاسها را بیایم.
یک بار که خوابم برده بود (عمری را در خواب گذراندیم!)، زنگ زد: «کجایی پسر؟ کلاس نیم ساعته شروع شده!» یک مجله فکری-سیاسی را که دنبالش بود و قول داده بودم برایش ببرم، برداشتم و رفتم.
درس راحتی بود ولی برای آن که کسی اعتراض به رفیقبازی نکند، هجده داد.
این برادر دینی ما، حالا مدیر دبیرستانی است که دیپلممان را آنجا گرفتیم. روزی رفتم مدرسهشان تا ببینمش. بچّهها دورش را گرفته بودند. از سروکولش بالا میرفتند و فریاد «آقا! آقا!»شان، حیاط را برداشته بود. با تحسّر نگاهی کردم و گفتم: «آهای اخوی! چه زود جاها عوض میشه.»
- ۹۰/۰۲/۰۷