گزیدهی داستان همشهری 7
جمعه, ۱۲ مهر ۱۳۹۲، ۱۱:۱۲ ق.ظ

«مبادا»
«نفیسه مرشدزاده»
صفحهی 70
آقای میم، خودش از روی فیلمها فهمیده که زنها بیشتر دوست دارند وقتی که نیستند (سفر رفتهاند یا قهر کردهاند) یکی برایشان گریه کند تا این که یکی پیش رویشان، قربانصدقهشان برود. میم درست نمیداند چرا، شاید زنها جای خالی خودشان را از خودشان بیشتر دوست دارند.
آقای میم، هیچوقت سر از کار زنها در نمیآورد. آقای میم به همه مردهایی که بلدند به زنها چیزهایی بگویند که زنها را خوشحال میکند، حسودیش میشود البته مطمئن نیست چنین مردهایی وجود داشته باشند.
«لیز»
«محمدرضا زمانی»
صفحهی 73
من اینجا غریق نجات هستم. از صبح تا عصر روی یک صندلی پلاستیکی سفید، مینشینم و مواظبم که بچهها توی آب نشاشند یا با دمپاییهای بزرگتر از پایشان، نپرند توی آب. معمولاً، آنها وقتی بعد از کلی شلوغ کردن، یکدفعه، همان وسط کمعمق، استُپ میزنند یا میلههای دیواره را میچسبند، یعنی دارند یک کاری صورت میدهند.
اینجا، استخر خلوت و نسبتاً کوچکی است. اکثر مشتریهای آن، آدمهای مسن و ثابتی هستند که در همین نزدیکی زندگی میکنند. اکثر آنها هم، از من بدشان میآید. فکر میکنم، یک دلیلش این است که من تمام چربیهایشان را دیدهام. لایههایی که وقتی راه میروند، همه جای بدنشان جابهجا میشود. همینطور خالهای جورواجور، زگیلهای ریز و درشت و گوشتهای اضافه. دُملهای چربی، جای سوختگی با آب جوش. جای زخم، جای خالکوبیهای سابق و نحوه رویش موها روی بدنشان. آنها چیز زیادی برای پنهان کردن از من ندارند و برای همین خیلی از من خوششان نمیآید.
«مسلمانِ پدرومادری هستیم»
«سفرنامه حج میرزاعلیخان اعتمادالسلطنه، وزیر عدلیه قاجاری»
صفحهی 115و116
روز عید اضحی، امیر حاج مصر، پوش نو را با ساز و نقاره وارد مسجدالحرام کرده، پوشِ کهنه را خدام بیتالله که بیستنفر خواجه سیاه از دولت هستند، به آنها تسلیم میکنند، خدامِ خاصه نردبانها گذارده، به بام خانه خدا مشرف میشوند، پوش نو را مشرف میگردانند و آن بیچاره، پوش کهنه را بینصیب از خدمت خانه میکنند.
میگویند که وقتی که پوش کهنه را پایین میکنند، آه و ناله و فریاد او شنیده میشود و پوش نو را وقتی بلند میکنند، آشکار است که اظهار شعف مینماید. راوی این فقرات، حاجیها هستند اگرچه حقیر ایستاده بودم و به جز صدای قرقره، چه در واکردن پوش کهنه و چه در بالاکشیدن پوش نو چیز دیگر نفهمیدم، خدا کند این کتابچه به نظر حاجیها نرسد، خاصه حاجی دهاتی که حقیر را تکفیر میکنند. سهل است، جمع میشوند و شهادت میدهند که به زیارت مشرف نشدی.
چنانکه یک نفر حاجی از رفیقش تحقیق کرد که چرا دور این خانه میگردند و طواف میکنند؟ گفت: «آخر خانه خداست.» حاجی گفت: «در ده ما هم مسجد است، هرجا مسجد است خانه خدا است، پس ما چرا دور مسجد دهمان نمیگردیم؟» رفیقش گفت: «مگر مسجد ده شما را از سنگ ساختهاند و به این بلندی و به این جلال است؟» حاجی گفت: «اگر به جلال است، پس تو چرا هر روز، دور تخت آصفالدوله نمیگردی که از همه حاجیها باجلالتر است؟» جواب گفت که اگر دور آدم باید گشت، شاه ایران از آصفالدوله خیلی متشخصتر است، رسم نیست دور آدم گشتن، چه شاه چه گدا!
حاجی گفت: «به خدا قسم من تا به اینجا نمیتوانستم تحقیق بکنم، بعد از این واجب شد که سر این مساله حالیمان بشود، تا حالا هفتهزار و پانصد که به گدایی جمع نمودیم، به عربها دادیم و دوازده روز سر و پا برهنه در این هوای عربستان با آن آبهای متعفن که خوردیم، سِرّ این مساله ندانیم، پس به دنیا خر آمدهایم، علاوه بر زحمات این راه.»
«خوف و وحشتی در ایرانیها پیدا شد»
«سفرنامه حج سیدفضلالله حجازی»
صفحهی 130
از منیوحی حرکت کردیم برای کویت. الان که عصر است هوا بسیار لطیف و جریان باد موافق، سیر جهاز سریع، نخلستانهای طرفین شط با صفا، رفت و آمد کشتیهای کمپانی و دیگر جهازها و بلمها و موج آب خیلی جالب توجه است.
عجالتا بدمان نیست. اما این صفا و تماشا تا سه ساعت از شب باقی بود؛ اگرچه از غروب که وارد دریا شدیم و به محاذی «خور عبدالله» ـ که نام موضعی است از دریا ـ رسیدیم، انقلاب دریا شروع شد اما از ساعت سه طغیان نمود.
کمکم آب در جهاز ریخت. اسباب وحشت و ترس روی داد. خردهخرده فریادها بلند، صدای گریهها زیاد شد. ختمِ «امن یجیب» و «حدیث کساء» و زیارتنامه و توسل به ائمه شروع شد و مخصوصا بعضی از مسافران، واقعه را شور میدادند و بیشتر، مردم را به وحشت میانداختند.
هرچه ناخدا فریاد میزد و دلداری میداد، سودی نمیبخشید. اگرچه ما هیچکدام تا حال دریا ندیده بودیم و در حقیقت اینجا هم دریای مهمی نیست اما به قول یکی از رفقا میگفت که برای غرق شدن همین هم کفایت میکند...
صفحهی 133و134
عربها به یک نظر عداوتآمیزی به عجمها نظر میکنند؛ بلکه بد میگویند، شتم میکنند، حتی شنیده شد بعضی از کسبه مکه با عجمها معامله نمیکنند. نگارنده به چشم خود دید در مسجدالحرام چند نفر مصری و غیرهُم از اعراب و شرطی یک نفر ایرانی را گرفته، میزدند و بعضی دیگر آنها را تشجیع و ترغیب مینمودند.
میگفتند: «جزاکالله خیرا»، از یکی پرسیدم: «علت این اذیت و آزار چیست؟ و سبب این سب و شتم در گفتار چه؟» گفت: «عجمها حرمت مسجد را نگاه نداشتند، دیگر از این بالاتر که یک نفر عجمی دیروز مسجدالحرام را نجس کرده؟» گفتم: «معاذالله! که مسلمان چنین کاری مرتکب شود. کدام عقل باور میکند که یک نفر مسلمان ایرانی از راه دور با آن صدمات شدیده و مخارج گزاف دههزار تومان یا اقلا پنجهزار تومان خرج کند بیاید مکه، مسجدالحرام را نجس کند؟ سبحانک هذا بهتان عظیم.»
سِیزدهم ذیالحجه
بعدازظهر در مسجدالحرام بودیم. انقلابی در مردم مشاهده میشود. عربها شادی میکنند، به یکدیگر بشارت میدهند، «قتلالعجمی، قتل العجمی» میگویند. وقتی به ایرانیها برمیخورند دست بر گلو میگذارند و میگویند: «کل عجمی یذبح.» و تهدید به قتل میکنند.
به اتفاق بعضی از رفقا از باب ابراهیم خارج شده، رو به طرف صفا میآییم اما جمعیت زیاد و درهم و برهم است. نزدیک باب صفا مقابل شرطیخانه هنگامه غریبه مشاهده میشود.
میگویند ابوطالب پسر حسین یزدی ایرانی که مسجد را نجس کرده، الان گردنش را زدند و اینک شرطیها دارند خاک بر خون او میریزند. فقط ما چیزی که به چشم دیدیم همین خاک ریختن شرطیها بود و بس، بلی چون شب شد پس از نماز مغرب و عشا در بازار صفا چند نفر را دیدم جنازهای را به دوش کشیده میبرند.
یکی از رفقا جزو مشیعین است، از او پرسیدم: «این جنازه کیست؟» آهسته گفت: «جنازه جوانی است که امروز بیتقصیر گردن زدند.» خردهخرده، خوف و وحشتی در ایرانیها پیدا شد و به آنها گفته میشد تنها جایی نروید، در وقت نماز عامه در مسجد نباشید، موقع نماز و طواف، احتیاط را از دست ندهید چون بعضی از عوام ایرانی بسا بود مهر میگذاردند و البته این کار مورث فتنه بود و بالجمله دو روزی این همهمه و اضطراب بود، آنگاه از طرف حکومت سعودی جلوگیری شد و عمده این فتنه مصریها بودند.
آنچه را پس از تحقیق بهدست آوردیم و از اشخاص موثق شنیدیم این بود که این شخص یعنی طالب بن حسین از توابع یزد بوده و برای حج مشرف شده و ابدا در مقام تلویث مسجد و ایذاء طائفین نبوده بلکه فیالجمله امتلاء معده داشته و در روزِ دوازده که از منی مراجعت کرده، بعدازظهر وارد مسجدالحرام شده برای طواف حج در بین طواف نظر به گرمی هوا و امتلاء مزاج، حالت استفراغی به او دست داده به ملاحظه اینکه مبادا قی عارض شود و روی زمین مسجد بریزد، گوشه جامه احرام خود را مقابل دهان گرفته و در او قی کرده و اطراف آن را گرفته که بِبرد خارج از مسجد بریزد.
قدری از آن از گوشه جامهاش روی سنگهای مطاف ریخته، شُرطی به گمان آنکه اینها قاذورات است او را گرفته و چند مصری به اتفاق شرطیها او را به شرطیخانه جلب نموده، از آنجا نزد قاضی میفرستند.
مصریها به ناحق شهادت میدهند و قاضی حکم قتل آن بیگناه را صادر نموده و بالاخره روز چهارده یا به قول ما سیزده، برابرِ بابِ صفا محاذی شرطیخانه حرم او را گردن میزنند. این است آنچه ما دیدیم و شنیدیم. والعلم عندالله.
- ۹۲/۰۷/۱۲