گزیدهی کتاب کفشهای شیطان را نپوش
دوشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۰، ۱۲:۳۸ ق.ظ

نوشتهی «احمد غلامی»
نشر «چشمه»
صفحهی 27
بوی عطر «آذر» احساس غریبی در «امیر» به وجود آورد. بوی گل نسترن که از پنجرهی باز تو میزد با بوی عطر «آذر»، سکوت و آرامش آپارتمان، یک جورهایی حسِّ مردانگی را در او بیدار کرده بود.
صفحهی 29
همیشه هماین طوره. آدمها یا اشتباهی سر راه هم قرار میگیرن، یا دیر.
صفحهی 33
«پویان» سرش را به نقشههای مهندسی گرم کرده بود. بوی «نیلوفر» توی اتاق پیچیده بود و این بو ارادهاش را سست میکرد. زانوهایش میلرزید. نزدیک بود برود کنار «نیلوفر» بنشیند، اما این کار را نکرد. میدانست این کار اشتباهی جدی است.
صفحهی 42
«پویان» سرش را به گوش «رؤیا» نزدیک کرد. «رؤیا» لبهای داغ او را روی نرمهی گوشش حس کرد.
• درِ گوشِت میگم که شیطون نشنوه...
•• چی رو؟
• باید سر شیطون رو کلاه گذاشت. نباید لجش رو درآورد. اگر ادای مؤمنها رو واسهی شیطون دربیاری، زود مچِت رو میگیره. باید بگی ما چاکریم، دست از سر ما بردار، ما زورمون به تو نمیرسه... باید شیطون رو خر کرد...
•• پس خدا چی؟
• خُب، ته دلت هم با خدا باش.
•• یعنی شیطون نمیفهمه؟
• چرا، میدونی مشکل شیطون چیه؟ اون میگه راست تو چشمهای من نگاه نکنین، کفشهای منو پاتون نکنین، براش مهم اینه که تو یه جوری بهش اهمیت بدی...
صفحهی 63
• یهو دلم گرفت. کاش اینجا بودی.
•• که دعوا کنیم...
• مهم نیست، دلم میخواست پیشم بودی.
•• می خوای هماین الان برگردم؟
• تا برگردی حسّم تموم شده.
میخواهم بگویم «دوستت دارم.» نمیگویم. فقط میگویم: «مراقب خودت باش...»
...
اگر چند سالی جوانتر بودیم و حاشیهی موهایمان به سفیدی نزده بود، عضلات شکممان سفت بود و طبله نکرده بود، خیلی کارها میشد کرد.
صفحهی 66
احساس خوبی دارم، نوعی احساس غرور از اینکه میتوانم توی این سنّ، هنوز هم برای دختر جوانی مثل او جذّاب باشم.
- ۹۰/۱۰/۲۶
رمان چی داری؟