مجرّد مجرّب
دوشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۰، ۰۸:۵۲ ق.ظ
زنگ زدم: «کجایی؟ چیکار میکنی؟»
گفت: «تو قطاریم. یه کوپه گرفتیم.»
• «سروصدا میآد.»
•• «تلویزیون کوپه است. داره یه فیلم مزخرف پخش میکنه. چه جوری میشه خاموشش کرد؟»
• «مگه دکمه نداره؟»
•• « یه سوراخ داره که فکر کنم قبلاً جای دکمه بوده که کندنش.»
• «قلمی، مدادی، چیزی فرو کن توش تا خاموش بشه.»
•• «مدادم کجا بود؟ مگه دارم میرم سرِ جلسهی امتحان؟»
• «مگه خانمت همراهت نیست؟»
•• «چرا؟»
• «خوب مدادچشمش رو بگیر دیگه.»
سکوت و پس از چند لحظه:
•• «لعنت به ذات خرابت! اگه رفیق قدیمیت نبودم شکّ میکردم که مجرّدی!»
پینوشت: این قدر با این مدادچشمها، هولهولکی، نشانی و شماره تلفن یادداشت کردم که نگو!
گفت: «تو قطاریم. یه کوپه گرفتیم.»
• «سروصدا میآد.»
•• «تلویزیون کوپه است. داره یه فیلم مزخرف پخش میکنه. چه جوری میشه خاموشش کرد؟»
• «مگه دکمه نداره؟»
•• « یه سوراخ داره که فکر کنم قبلاً جای دکمه بوده که کندنش.»
• «قلمی، مدادی، چیزی فرو کن توش تا خاموش بشه.»
•• «مدادم کجا بود؟ مگه دارم میرم سرِ جلسهی امتحان؟»
• «مگه خانمت همراهت نیست؟»
•• «چرا؟»
• «خوب مدادچشمش رو بگیر دیگه.»
سکوت و پس از چند لحظه:
•• «لعنت به ذات خرابت! اگه رفیق قدیمیت نبودم شکّ میکردم که مجرّدی!»
پینوشت: این قدر با این مدادچشمها، هولهولکی، نشانی و شماره تلفن یادداشت کردم که نگو!
- ۹۰/۰۷/۰۴