حسنی تک و تنها شد
يكشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۰، ۰۳:۲۸ ق.ظ

پیرمرد، واقعاً شاعر بود و قافیهها مثل موم در دستانش نرم بودند. مثنویهای «شیخنا»یش که به شیوه عارفنامههای قدیمی سروده شده بودند، مؤدبانه، خنده آدم را درمیآوردند. به رغم همهی اشعار محکم و زیبایی که گفته، هنوز او را با
«توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود»
میشناسند. وقتی هم که مُرد، توی تشییع جنازهاش، پوستری گرفته بودند دستشان که رویش نوشته بود:
«حسنی تک و تنها شد»
پیرمرد، بچّه نداشت و حسنی، جورهایی فرزندش حساب میشد.
از جلوی کتابفروشیها که رد میشوم و کتاب های حسنی را میبینم با نقاشیهای جوراوجور که در همهشان حسنی با «موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه»ست، یاد پیرمرد میافتم و غصهام می گیرد. نمیدانم این چه حسّی است که با دیدن هر مخلوقی، یاد خالقش میافتم. دنیای شاد و رنگارنگ حسنی در ده شلمرود، غم نبود «منوچهر احترامی» را به یادم میاندازد. کتابها و نوارها و کارتونهای حسنی، باقیات الصالحات پیرمرد شدهاند.
این روزها، مادر زهرا کوچولو، به زور این کلیپ، او را به حمّام میبرد:
حسنی نگو یه دسته گل
- ۹۰/۰۵/۲۳
ممنونم از حضور سبزتون!