چه بسیار خون در عدم خورده باشم
جمعه, ۵ فروردين ۱۳۹۰، ۰۳:۲۱ ق.ظ
امروز، بعد از پانزده سال، سر خاکش گریه کردم.
پس از یک ماه غیبت، اولین پنجشنبهی سال جدید، رفتم زیارت اهل قبور که هم فاتحهای بخوانم
و هم سال نو را بهشان تبریک بگویم. آفتاب دلچسبی توی سینهی قبرستان پهن شده بود. سر مزارش که رسیدم، نشستم. یاد اوّلین عید سال بعد از مرگش افتادم. چشمانم گرم شد و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. صورتم را میان دستانم پنهان کردم. جلوی سیل را میتوان گرفت ولی اشک را نه. همآن جا روی سنگش نشستم و آرام و بیصدا، اشک ریختم. گورستان، شلوغ بود. دو سه آشنا رد میشدند، حالم را که دیدند، از دور سلامی کردند و نزدیک نشدند. نتوانستم. نتوانستم یک دل سیر گریه کنم. خودم را جمع کردم و پا شدم.
•
دی ماه سال 1374، برای اولین و آخرین بار، به مدارس، تعطیلات زمستانی دادند. او هم که تازه رفته بود کلاس اوّل. داشتم میبردمش خانهی دوستش. آن روزها، تبلیغ موزیکال «دلپذیر» گل کرده بود. دست هم را گرفته بودیم و شاد و سرخوش میخواندیم:
«میخوام سالاد درست کنم
سالاد چیه؟
الویه...»
میخواندیم و میخندیدیم.
یک ماه بعد، خبرش را آوردند که توی تصادف کشته شده.
•
از خاکستان که بیرون آمدم، هنوز گریه همراهم بود.
پینوشت: آن گریه را که سر دلم مانده بود، نصفِ شبی، پای رایانه، تمام کردم.
پس از یک ماه غیبت، اولین پنجشنبهی سال جدید، رفتم زیارت اهل قبور که هم فاتحهای بخوانم
و هم سال نو را بهشان تبریک بگویم. آفتاب دلچسبی توی سینهی قبرستان پهن شده بود. سر مزارش که رسیدم، نشستم. یاد اوّلین عید سال بعد از مرگش افتادم. چشمانم گرم شد و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. صورتم را میان دستانم پنهان کردم. جلوی سیل را میتوان گرفت ولی اشک را نه. همآن جا روی سنگش نشستم و آرام و بیصدا، اشک ریختم. گورستان، شلوغ بود. دو سه آشنا رد میشدند، حالم را که دیدند، از دور سلامی کردند و نزدیک نشدند. نتوانستم. نتوانستم یک دل سیر گریه کنم. خودم را جمع کردم و پا شدم.
•
دی ماه سال 1374، برای اولین و آخرین بار، به مدارس، تعطیلات زمستانی دادند. او هم که تازه رفته بود کلاس اوّل. داشتم میبردمش خانهی دوستش. آن روزها، تبلیغ موزیکال «دلپذیر» گل کرده بود. دست هم را گرفته بودیم و شاد و سرخوش میخواندیم:
«میخوام سالاد درست کنم
سالاد چیه؟
الویه...»
میخواندیم و میخندیدیم.
یک ماه بعد، خبرش را آوردند که توی تصادف کشته شده.
•
از خاکستان که بیرون آمدم، هنوز گریه همراهم بود.
پینوشت: آن گریه را که سر دلم مانده بود، نصفِ شبی، پای رایانه، تمام کردم.
- ۹۰/۰۱/۰۵
هنوز تمام نشده ام
اندکی از من درون مرکب است
اندکی از من در حیاط پرسه می زند
با اینکه پاییز تا خرخر ه ام آمده!
هنوز مشتهایم جوانه میزند
اگر می خواهی بدانی
نه
هنوز تمام نشده ام ...
درود بر شما
سال نو مبارک
واقعا متاسفم امیدوارم دیگه هیچوقت رنگ غم نبینید برای شما صبر و برای روح پاکش آرامش میخواهم
در پناه مهر باشید
بدرود