. تولدت مبارک
.. تولدت مبارک
... تولدت مبارک
- ممنون. راضى به زحمتتون نبودم. کیک و شمع و شیرینى و کادو.
حالا از کجا فهمیدید امروز تولد منه؟
- تو شناسنامهات نگاه کردیم.
- اى کاش از خودم مىپرسیدید.
- چرا؟
- چون اون وقت بهتون مىگفتم که 31 شهریور، تولد شناسنامهایمه. روز تولد واقعیم 24 مهره.
.
..
...
- و اگه بیشتر مىپرسیدید مىگفتم که از جشن تولد بیزارم. حداقل در مورد خودم. که یعنی چی حالا؟ سقف آسمون ترک خورده و من افتادم پایین که نزول اجلالم رو جشن بگیرم. این مراسم فقط به درد دلخوشکنک بچهها مىخوره.
مسافران تاکسی بینشهری که تکمیل شدند، سوار شدیم. من، صندلی عقب میان دو مسافر دیگر نشستم. سمت راستیام قیافهاش شبیه اهل عمل بود. صورت نتراشیده و موی آشفته و لباسهای مندرسش میگفت که معتاد است. جمعوجور نشستم تا حتا لباسم کمتر به لباسش بخورد. گویا نشئه بود و مثل همه نشئهها، چانهاش گرم شده بود و با راننده و مسافران گرم صحبت بود. فقط من ساکت بودم و در عالم و صندلی خود فرو رفته بودم.
همسفر ما از راننده پرسید که آیا پردهای ندارد چون نور مستقیم آفتاب از پنجره سمت او داخل میشد و تابستان بود و در جادههای جنوب کشور هم میراندیم. راننده اما نه پردهای داشت و نه حتی روزنامهای و خواست که تحمل کند چون که دیگر داریم میرسیم. برای این که تعارفی کرده باشم و آقایی خود را به رخ کشیده باشم، رو کردم طرفش و گفتم:
میخواین جام رو باتون عوض کنم؟
سادهدلانه نگاهی کرد و گفت:
چه فرقی میکنه قربونت برم. اون وقت شما آفتاب میخوری و اذیت میشی. زحمت نکش عزیز. نشستم دیگه.
شرمسارانه رویم را برگرداندم و زل زدم به روبهرو و برای هزارمین بار خود را لعنت کردم که دیگر ندانسته و شتابزده درباره دیگران قضاوت نکنم.