پریشانان، پری را می‌پرستند

با ماه‌رخی اگر نشستی، خوش باش

پریشانان، پری را می‌پرستند

با ماه‌رخی اگر نشستی، خوش باش

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
۰۸
مهر
زیبایى؛ ترازویى است که هر زن (خواه یا ناخواه) با آن سنجیده مى‌شود.
  • مجتبی فرد
۰۷
مهر
بسّه دیگه. تو رو خدا نصیحت نکن.
اگه مى‌خواى حرفت رو گوش کنم، نصیحت نکن.
  • مجتبی فرد
۰۶
مهر
برای گریه کردن، چه جایی به‌تر از زیر باران؟
  • مجتبی فرد
۰۵
مهر
-    چی داری با خودت می‌گی؟
-    اگه شنیدنی بود، بلند می‌گفتم.
  • مجتبی فرد
۰۱
مهر

. تولدت مبارک
.. تولدت مبارک
... تولدت مبارک
- ممنون. راضى به زحمت‌تون نبودم. کیک و شمع و شیرینى و کادو.
حالا از کجا فهمیدید امروز تولد منه؟
- تو شناسنامه‌ات نگاه کردیم.
- اى کاش از خودم مى‌پرسیدید.
- چرا؟
- چون اون وقت به‌تون مى‌گفتم که 31 شهریور، تولد شناسنامه‌ایمه. روز تولد واقعیم 24 مهره.
.
..
...
- و اگه بیشتر مى‌پرسیدید مى‌گفتم که از جشن تولد بیزارم. حداقل در مورد خودم. که یعنی چی حالا؟ سقف آسمون ترک خورده و من افتادم پایین که نزول اجلالم رو جشن بگیرم. این مراسم فقط به درد دل‌خوش‌کنک بچه‌ها مى‌خوره.

  • مجتبی فرد
۲۸
شهریور

مسافران تاکسی بین‌شهری که تکمیل شدند، سوار شدیم. من، صندلی عقب میان دو مسافر دیگر نشستم. سمت راستی‌ام قیافه‌اش شبیه اهل عمل بود. صورت نتراشیده و موی آشفته و لباس‌های مندرسش می‌گفت که معتاد است. جمع‌وجور نشستم تا حتا لباسم کم‌تر به لباسش بخورد. گویا نشئه بود و مثل همه نشئه‌ها، چانه‌اش گرم شده بود و با راننده و مسافران گرم صحبت بود. فقط من ساکت بودم و در عالم و صندلی خود فرو رفته بودم.
هم‌سفر ما از راننده پرسید که آیا پرده‌ای ندارد چون نور مستقیم آفتاب از پنجره سمت او داخل می‌شد و تابستان بود و در جاده‌های جنوب کشور هم می‌راندیم. راننده اما نه پرده‌ای داشت و نه حتی روزنامه‌ای و خواست که تحمل کند چون که دیگر داریم می‌رسیم. برای این که تعارفی کرده باشم و آقایی خود را به رخ کشیده باشم، رو کردم طرفش و گفتم:
می‌خواین جام رو باتون عوض کنم؟
ساده‌دلانه نگاهی کرد و گفت:
چه فرقی می‌کنه قربونت برم. اون وقت شما آفتاب می‌خوری و اذیت می‌شی. زحمت نکش عزیز. نشستم دیگه.
شرم‌سارانه رویم را برگرداندم و زل زدم به روبه‌رو و برای  هزارمین بار خود را لعنت کردم که دیگر ندانسته و شتاب‌زده درباره دیگران قضاوت نکنم.

  • مجتبی فرد
۲۷
شهریور
اون عینکِ دودی‌ات رو بردار.
وقتی چشمات رو نمی‌بینم انگار دارم با دیوار حرف می‌زنم.
  • مجتبی فرد
۲۷
شهریور
آشنایی سرزنش می‌کرد که چرا در این نوشته‌ها، مانور سواد می‌دهی؟ دلیل استعمال این واژگان سخت جز برای داد زدن این است که روشن‌فکری؟
با خود گفتم: تکرار یک امر، غریزی‌اش می‌کند تا عمدی.
 و مگر نه این‌که باید فرقی باشد میان من که بیش از هزار کتاب خوانده‌ام و تو که پنج کتاب هم به دست نگرفته‌ای؟
انسان، همان چیزی است که می‌خواند.
برای همین است که شناخت آدم‌های امروزی مشکل است، همان‌هایی که کتاب‌خانه ندارند.
  • مجتبی فرد
۲۶
شهریور
با هیچ زنی دردودل نکن. آنان سنگ‌صبور هم‌دیگرند.
  • مجتبی فرد
۲۶
شهریور
این پرچم سه‌رنگ باید همیشه آن بالا باشد، چه شیر و خورشید وسطش باشد چه الله.
  • مجتبی فرد